شناسهٔ خبر: 59335 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

شهریارِ ماکیاوللی: علوم سیاسی یا هجویۀ سیاسی؟(۳)؛

یک هجویه: انتخاب چزاره بورجا به‌مثابه شهریار نمونه

بورجیا شاید امروزه هیچ‎کس نباید این‎قدر عجول باشد که به‌رغم تمام دیدگاه‎های عالمانه‎ای که مخالف هجویه نامیدن شهریار هستند همچنان شهریار را هجویه بخواند؛ اما وقتی که کسی شروع به تفکر دربارۀ این دیدگاه می‎کند، آن را فوق‎العاده منطقی می‎یابد! شما هر تعریفی که از «هجویه» داشته باشید این تعریف می‎بایست شامل قصد محکوم ‎کردن، افشاگری یا تمسخر فرد یا چیزی باشد، نیز باید از صِرف محکوم‎ کردن موعظه‎آمیز و ناسزاگوییِ با توسل به ترفندهایی مثل آیرونی، پوزخند و استهزاء متمایز باشد.

فرهنگ امروز/ گرت متینگلی/ برگردان و تعلیقات: عدنان فلاحی:

البته دیدگاه بدیلی در کار است که هرگز تفوق نیافت و اکنون نیز شوربختانه از مد افتاده است، هرچند زمانی افراد بسیار معتبری همین دیدگاه را داشتند. تا جایی که من می‎دانم کهن‎ترین بیان صریح این دیدگاه به آلبریکو جنتیلی[i] برمی‎گردد؛ ایتالیایی‎ای که در دوران الیزابت اول درس‌گفتارهایی دربارۀ حقوق مدنی در دانشگاه آکسفورد ارائه می‎داد. جنتیلی ضمن سخن‎ گفتن از هموطنش [= ماکیاوللی] می‎نویسد: «او جایگاه بسیار رفیعی داشته و شایستۀ توجه و عنایت ماست. ماکیاوللی قطعاً یکی از ستایشگران دموکراسی (Democratiae laudator) و مدافعان پرشور آن بود. او در یک جمهوری متولد شد و تحت آموزش قرار گرفت و در همان جمهوری به منصب مهمی نائل شد. او دشمن بسیار سرسخت حاکمان جائر بود. او در صدد راهنمایی‎ کردن حاکمان جائر نبود، بلکه در پی این بود که سازوکارهای پیچیده‎ و مخفی این حاکمان را افشا کرده و پیش از آنکه آن‌ها توان مردم‎آزاری بیابند، خلع سلاحشان کند... ماکیاوللی به بهانۀ راهنمایی شهریار و نتیجتاً با امید به اینکه تعالیمش [از سوی حاکمان] تحمل خواهد شد، در پی راهنمایی مردم بود.» دقیقاً پیش از پایان قرن هفدهم، باروخ اسپینوزا[ii] به ‎نظرم بدون اینکه حتی یک خط از مطالب جنتیلی را خوانده باشد، دیدگاه مشابهی را بیان کرد و نزدیک به ۱۰۰ سال بعد ژان ژاک روسو[iii] نیز با این دیدگاه هم‎صدا شد. طی این قرون و پیش از اینکه ناسیونالیسم خشن، چشم‎انداز افراد را تیره‌وتار کرده باشد، تعداد معتنابهی از نویسندگان اساساً شهریار را به‌مثابه یک هجویه شناسایی کرده بودند تا اینکه هِردِر احساس کرد که مجبور است با نقض خشمگینانۀ این دیدگاه از تفسیر خویش دفاع کند.

شاید امروزه هیچ‎کس نباید این‎قدر عجول باشد که به‌رغم تمام دیدگاه‎های عالمانه‎ای که مخالف هجویه نامیدن شهریار هستند همچنان شهریار را هجویه بخواند؛ اما وقتی که کسی شروع به تفکر دربارۀ این دیدگاه می‎کند، آن را فوق‎العاده منطقی می‎یابد! شما هر تعریفی که از «هجویه» داشته باشید -و من می‎فهمم که ناقدان هنوز تعریف کاملاً رضایت‎بخشی از هجویه ندارند- این تعریف می‎بایست شامل قصد محکوم ‎کردن، افشاگری یا تمسخر فرد یا چیزی باشد، نیز باید از صِرف محکوم‎ کردن موعظه‎آمیز و ناسزاگوییِ با توسل به ترفندهایی مثل آیرونی، پوزخند[iv] و استهزاء[v] متمایز باشد (اگر بتوان چنین تمایزی را تحت هر شرایطی ایجاد کرد). نیازی نیست که هجویه خنده‎دار باشد؛ من شک دارم که بسیاری از مردم به ماجراجویی‎های گالیور در میان یاهوها[vi] حتی لبخند زده باشند و به‌رغم اینکه هجویه امکان اغراق و تأکید مفرط را فراهم می‎کند و عملاً همواره این دو را به‎کار می‎گیرد، مؤلف -به‌منظور اثرگذاری کارش- نباید طوری بنماید که از این اغراق و تأکید مفرط مطلع است و در واقع نیازی هم نیست که این‎گونه وانمود کند. وقتی درایدِن[vii] می‎نویسد: «دیگران دست‌کم به [انتقالِ] یک معنای مبهم تظاهر می‎کنند اما شَدوِل[viii] مطلقاً حتی متمایل به معنا هم نمی‎شود»[ix] احتمالاً از بار غلوآمیز شعرش آگاه بوده؛ لکن او در حال بیان نقد حساب‎شده‎‎اش بر شعر شدول بوده است. و وقتی که پوپ[x]، "لُرد کپَل"[xi] را "کودک بزک‎شدۀ برآمده از کثافت که بوی گند می‎دهد و چندش‎آور است»،[xii] می‎خواند، ممکن است که این لحن زننده باشد، اما چه کسی شک می‎کند که این بیانگر احساس پوپ است؟

 به نظر می‎آید که هجویه‎پرداز مهم‎ترین توانایی خود را عمدتاً وقتی عرضه می‎کند که عصبانیت، نفرت و غضب شدید، وی را برانگیخته باشند. اگر ماکیاوللی نه از سر کنجکاویِ عاری از احساسِ یک دانشمند و نه از سر اشتیاق پَست نسبت به تملق‎گویی از کسی که آزادی میهنش را نابود کرد، بلکه از سر فوران این‌قبیل احساسات [=عصبانیت، نفرت و غضب شدید] دست به نگارش شهریار برده باشد، آن‎گاه می‎توان فهمید که چرا جملات شهریار مانند شلاق فرود می‎آیند و چرا کلماتش گزنده و مثل اسید سوزان هستند و چرا کلیت سبک نگارش این کتاب واجد کیفیت و تأثیر منحصربه‎فردی در میان آثار ماکیاوللی است.

خوانش شهریار به‌مثابه هجویه نه تنها پرده از معماها برمی‎دارد و تناقضات را رفع می‎کند، بلکه به بعضی عباراتی که تاکنون معمولی می‎نمودند بُعد و فحوایی جدید می‎بخشد. به این قسمت از تقدیم‎نامۀ شهریار دقت کنید که می‎گوید: «کسانی که دورنمای یک منظره را ترسیم می‎کنند باید در پایین‎دستِ دشت‎ها بنشینند تا بتوانند کوه‎ها را ببینند و در ارتفاعات کوه‎ها بنشینند تا بتوانند دشت‎ها را ببینند. درست به همین ترتیب، برای درک سرشت آدمیان باید در جایگاه شهریار قرار گیری و برای درک سرشت شهریار باید خود را جای مردم بگذاری.» اگر با نگاه عادی به این قسمت بنگریم، صرفاً یک عبارت مهم خطابی[xiii] است، اما از آنجا که ماکیاوللی عملاً خود را در هر دو موضع [شهریار و افراد عادی] قرار می‎دهد، به محض تفحص، آیرونی به‎راحتی کشف می‎شود. مردم طبعاً و ضرورتاً شهریار را صرفاً به چشم فردی غیرقابل ‎اعتماد، قسی‎القلب، خسیس و ریاکار می‎بینند. شهریار از موضع رفیع اما متزلزل خویش جرئت ندارد مردم را به‌مثابه کسانی ببیند که در فصل هفدهم [شهریار] وصف شده‎اند: «ناسپاس، دمدمی‎مزاج، خائن، بزدل و طمعکار. تا وقتی‎ که تو موفق باشی آن‌ها دربست در اختیار تو خواهند بود. وقتی‎که تو به آن‌ها نیاز نداری آنان جان و مال و زندگی و فرزندانشان را به تو پیشکش خواهند کرد. وقتی ‎که تو به آن‌ها نیاز داری آنان از تو روی برخواهند گرداند و دیگر حامی‎ات نخواهند بود.» شاید ماکیاوللی واقعاً باور داشت که چنین حالتی یا شبیه به آن، برای سرشت انسانی یک حاکم جائر و رعایای او حادث شده است؛ اما این دیدگاه مثل [شکل] بیانش چیزی کمتر از یک دیدگاه عینی و بدون احساس است و به نظر می‎آید تنها درسی که برای شهریار دارد این است که: «برای حفظ جانت فرار کن!»

با توجه به مختصر بودن شهریار، تعداد دفعاتی که در آن‌ها خود شهریار که خوانندۀ کتاب است مورد تذکار قرار می‎گیرد -مانند عبارت نقل‎شده در فوق دال بر اینکه رعایای وی عاقبت او را سرنگون می‎کنند- کاملاً چشمگیر است. در دوران قدیم، شهریاران بر شهرهایی حکم می‎راندند که این شهرها به‎راحتی با تغییر حاکم کنار می‎آمدند، اما ماکیاوللی در فصل پنجم شهریار می‎گوید: در جمهوری‎ها، شور بیشتر، تنفر عظیم‎تر و میل فراوان‎تری برای انتقام وجود دارد. [اهالیِ] جمهوری‎ها نمی‎توانند آزادی ازدست‌رفتۀ خویش را فراموش کنند. پس امن‎ترین راه [برای ممانعت از شورش] این است که یا آن‌ها را ویران کرد یا در آن‌ها رحل اقامت افکند. ماکیاوللی نمی‎گوید که چه چیزی این روش را امن می‎کند؛ و عبارت قابل‎ توجه‎تر و توأم با آیرونیِ گزنده‎تر این است: «دوک [بورجا] به‌قدری توانا بود و چنان بنیان‎های محکمی را ساخت... که رومانیا [پس از مرگ پاپ الکساندر ششم] بیش از یک ماه انتظار ورود بورجا را می‎کشید.» این همان میزان زمانی است که می‎شد به برادر پاپ لئون دهم[xiv] هشدار داد که بدون حمایت پاپی، همین مدت کوتاه دوام می‎آورد. اما اگر رومانیای خوگرفته به حکومت‎ جور پیش از شورش فقط یک ماه انتظار [دوک بورجا را] کشید، فلورانس چقدر انتظار خواهد کشید؟ چنین بی‎ملاحظگی‎هایی قابل درک نیستند مگر اینکه عمدی باشند، مگر اینکه آن‌ها نه خطاهای فاحش بلکه آیرونی‎های کنایه‎آمیز باشند: استهزاهایی علیه خاندان مدیچی و تحریکاتی برای فلورانسی‎ها.

فقط در یک هجویه است که می‎توان انتخاب چزاره بورجا به‌مثابه شهریار نمونه را درک کرد. مردم عادی توسکانی آنچه از حکمرانی یک شهریار انتظار داشتند را در هیچ‎جا آشکارتر از نمونۀ حکمرانی بورجا نیافته‎اند: شهریارِ خونریز و نابخردی که جرایم و جنایات و حماقت‎های وی مایۀ رسوایی ایتالیا بوده‎‎ است و رفتار سربازان ددمنش و بی‎نظمش به‌قدری اهالی توسکانی را عصبانی کرده بود که هرگاه دستۀ دیگری از این سربازان از مرز توسکانی عبور می‎کرد کشاورزان فقیر به آن‌ها حمله‎ور می‎شدند و آنان را متفرق می‎کردند. از آنجا که اشراف فلورانسی کسانی بودند که جووانی و پسر عمویش جولیو[xv] [مدیچی] در مسیر گذار به استبداد بر آن‌ها اتکا می‎کردند، چه‎بسا که انزجار مردم از چزاره شامل حال این اشراف نیز می‎شده است؛ و ممکن است آن‌ها -بر مبنای منطق حاکم بر این فرض که اشراف برای حاکم ‎جائر خطرناک‎تر از عوام بودند- نسبتاً ژرف‎تر [از دیگران] تلقی شده باشند و می‎بایست چزاره آن‎گونه با آنان تعامل کرده باشد که با لُردهای خرده‎پای رومانیا. مضاف بر اینکه اشراف به‌سختی ممکن بود از توجه به این توصیه چشم‎پوشی کرده باشند که استفاده از یک کارگزار باوفا باعث ترساندن مابقی کارگزاران می‎شود و نهایتاً قربانی‎ کردن وی -چنان‎که چزاره کاپیتان رامیرو[xvi] را قربانی کرده بود- رسوایی و بدنامی ناشی از رفتارش را رفع می‎کند.[xvii]

 اما در مورد نجیب‎زادۀ آرام و تن‎آسایی مثل جولیانو مدیچی؛ وی آخرین کسی بود که می‎توانست جذب ایدۀ تقلید از بورجا شود. تنها چیزی که جولیانو می‎خواست، تصاحب همان جایگاه اجتماعی‎‎ای در فلورانس بود که پدر والامرتبه‎اش [= لورنتسو مدیچی] داشت و تازه جولیانو فقط در صورتی در پی این مقام بود که در مسیر رسیدن به آن متحمل دردسر زیادی نشود. ‎به علاوه، در روزهای بدبیاری خاندان مدیچی، جولیانو مأمن و پناهگاهی در دربار گویدُبالدو دی‎مونتِه‎فیلترو [= دوک اُربینو] یافته بود. جولیانو سال‎ها در اربینو زندگی کرد (تصویر نسبتاً دلربایی از جولیانو مدیچی را می‎توان در کتاب درباری[xviii] اثر کاستیلیونه[xix] یافت) و در تمام مدت زندگی‎اش امتنان عمیق و ارادت بسیارش نسبت به دوک گویدُبالدو را مغتنم می‎شمرد. بنابراین، جولیانو لاجرم انزجار خاصی از این سفاک بیگانه [= بورجا] داشته است، چراکه بورجا به حامی جولیانو [=گویدُبالدو دی‎مونتِه‎فیلترو] خیانت کرده و اموال وی را به تاراج برده بود و ماکیاوللی نیز لاجرم می‎دانسته که بورجا مرتکب چنین کارهایی شده است. فقط میل به درافکندنِ منزجرکننده‎ترین قیاس و میل سرشار نسبت به آزردن و خوارداشت است که ‎توانسته ماکیاوللی را به جایی برساند که در «اندرزنامۀ سیاسی‎اش» بورجا را به‌مثابه برترین سرمشق برگزیند.

در انتهای شهریار، عبارت مشهور دیگری نیز هست که با فرض هجوی بودن این کتاب به گونۀ متفاوتی فهمیده می‎شود. با هر فرضیۀ دیگری [جز فرضیۀ هجوی بودن شهریار]، ترغیب پایانی کتاب نسبت به آزادسازی ایتالیا از دست بربرها در بهترین حالت به یک عبارت خطابیِ بی‎معنا و در بدترین حالت به یک چاپلوسی مکارانه اما ابلهانه می‎ماند. چه کسی حقیقتاً می‎توانست باور کند که جولیانوی تن‎آسا و نچسب و نیز جانشین حقیر و سنگدل او [= لورنتسو دِپی‎یِرو مدیچی] همان آزادی‌بخشانی بودند که ایتالیا انتظارشان را می‎کشید؟ اما اگر ما شنوای آیرونیِ گزنده و طعنۀ فصل‎های پیشین کتاب بوده باشیم و به مفاهیم نفرت و ناامیدی مستتر در این فصول پی برده باشیم، نتیجتاً فصل پایانی مملو از آیرونی‎ای خواهد بود که خود نویسنده را هدف گرفته است؛ مملو از تمسخر تلخِ یک امیدواری نابجا. تا پیش از اینکه سرنیزه‎های اسپانیایی، جمهوری فلورانس را تا سرحد مرگ زخمی کنند، ماکیاوللی باور داشت -چنان‎که می‎خواست بار دیگر نیز باور کند- که یک جمهوری فلورانسی آزاد می‎تواند نقش آزادی‌بخش [ایتالیا] را بازی کند. شاید ازآن‎رو که ماکیاوللی در تمام دوران زندگی‎اش آرمان‎گرای پرشوری بود که واقعیت را فدای آمال و آرزوهای پررنگش می‎کرد، ممکن نبوده که از این آرزوی نسنجیده -ولو به وقت نگارش شهریار دست کشیده باشد. اگر وی از این آرزو دست نکشیده باشد، بنابراین ابیات پایانی کتاب شهریار معنای جدیدی به خود می‎گیرند که شاید این معنا برای معاصران وی واضح‎تر از هم‎عصران ما باشد:

ویرتو[xx] برای نبرد علیه خشم آماده خواهد ‎شد،

و عمر جنگ را کوتاه خواهد کرد،

چراکه دلیریِ کهنِ موجود در قلوب ایتالیایی،

هنوز نمرده است.[xxi]

برخلاف ماکیاوللی، پِترارکا[xxii] [= سرایندۀ ابیات فوق] اصرار داشت که دلیری کهن، دلیری جمهوری روم بود؛ شاید نخستین جنگ دشوار علیه بربرها نبوده باشد.

اگر شهریار -با هر شدت و حدّتی- به قصد یک هجویه و به‌منظور تمسخر و به چالش‎کشیدن خاندان مدیچی و به‌مثابه زنگ خطری برای مردم فلورانس تألیف شده باشد، نتیجتاً باید بپذیریم که ادیبان فلورانسی و نیز خود مدیچی‎ها لاجرم آن را همین‎گونه فهمیده‎اند. اگر چنین باشد، ما راه‎حل دو معمای جزئی مربوط به این کتاب معماگون را در اختیار خواهیم داشت. ممکن بود یک خاندان حاکمِ عجول‎تر از مدیچی‎ها این به چالش کشیده شدن را با یک دور شکنجۀ‎ جدید یا زندانی ‎کردن مجدد و یا با فرو کردن یک قطعه فولاد شش‌اینچی زیر مهرۀ پنجم ستون فقرات [ماکیاوللی] پاسخ دهد، اما به‌رغم اینکه جووانّی و شیطان خادمش یعنی پسرعمو جولیو عملاً در پی همان‎گونه استبدادی بودند که ماکیاوللی پیش‎بینی کرده بود، لکن امید داشتند که عجالتاً با حفظ ظواهر جمهوری، با کمترین دردسر ممکن به این هدف برسند. این هدف با تأیید خط‎و‎ربط این هجویه -ضمن مجازات کردن نویسنده‎اش- محقق نمی‎شد. بنابراین، خاندان مدیچی واکنشی نشان نداد؛ اما آن‌ها خاندان احمقی نبودند و نمی‎توانستند [بابت این کتاب] خیلی خوشحال بوده باشند. همین موضوع بعضی موارد معماگون را روشن خواهد کرد: مثلاً چرا شهریار جمهوری‎خواهان دوآتشۀ حلقۀ دوستان ماکیاوللی -مانند زنوبی بوندِلمونته- را ناخشنود نکرد و چرا جمهوری‎خواهان سابق دستگاه مدیچی از میان منشی‎های ماکیاوللی -مثلاً وِتّوری[xxiii] ـ ندرتاً و با حالت شرمندگی خفیف به این کتاب ارجاع می‎دهند؟

 هجوی بودن شهریار ایضاً روشن می‎کند که چرا از میان تمام دست‎نوشته‎های شهریار که به زمان ماکیاوللی برمی‎گردند (و به نظر می‎آید که این دست‎نوشته‎ها تعداد چشمگیری داشته‎اند و ناسخان حرفه‎ای بر تعداد آن‌ها افزوده‎اند) ما هرگز آن نسخه‎ای که لاجرم بیشترین شانس بقا را داشته است، نیافته‎ایم. منظورم نسخه‎ای است که به زیبایی میان جلد چرمی قرار گرفته و شکیلانه صحافی شده و به همراه تقدیم‎نامه‎اش، به شهریارِ مدیچی اهدا شده است. نه تنها هم‎اکنون چنین نسخه‎ای در کتابخانۀ لورِنتیَن[xxiv] غایب است، بلکه هیچ ردپایی از اینکه این نسخه زمانی در آنجا بوده است نیز وجود ندارد. هیچ مدرکی در کار نیست که وجود چنین نسخه‎ای را ثابت کند. شاید ماکیاوللی با خودش حساب کرده که لطیفه ارزش هزینه‎ کردن اضافی را نداشته است.   

ارجاعات:

 

[i]. Alberico Gentili

[ii]. Baruch Spinoza

[iii]. Jean Jacques Rousseau

[iv]. sarcasm

[v]. ridicule

[vi]. Yahoo

[توصیحات مترجم: جاناتان سویفت در بخشی از داستان مشهورش سفرهای گالیور، گالیور را در میان موجوداتی انسان‎نما تصویر می‎کند که اسب‎ها بر این موجودات حکم می‎رانند؛ سویفت این موجودات نیمه‎انسان را «یاهو» می‎خواند.]

[vii]. [John] Dryden

[توضیح مترجم: جان درایدن (۱۷۰۰م)، شاعر، منتقد ادبی، مترجم و نمایشنامه‎نویس برجستۀ انگلیسی بود، وی نخستین کسی است که در تاریخ انگلستان به لقب ملک‎الشعرا (Poet Laureate) مفتخر شد.]

[viii]. [Thomas] Shadwell

[توضیح مترجم: تامس شَدوِل (۱۶۹۲م.) شاعر و نمایشنامه‎نویس برجستۀ انگلیسی بود.]

[ix]. The rest to some faint meaning make pretense/But Shadwell never deviates into sense.

[x]. [Alexander] Pope

[توضیح مترجم: الکساندر پوپ (۱۷۴۴م) از شاعران قرن هجدهم انگلستان که عمدۀ شهرتش به سبب اشعار هجوی بود.]

[xi]. در اینجا مراد پوپ از وصف زنندۀ «لرد کپَل» (Lord Fanny)، جان هاروی (John Hervey) -مشهور به لرد هاروی- از رجال مشهور دربار انگلیس در قرن هجدهم است. گفتنی است لرد هاروی شخصیتی دوجنس‎گرا داشت و گزارش شده که وی احتمالاً با برخی از مردان سرشناس روزگار خویش روابط عاشقانه داشته است. ـ مترجم

[xii]. this painted child of dirt that stinks and stings

[xiii]. rhetorical

[xiv]. منظور نویسنده از برادر پاپ لئون دهم (Pope Leo X) همان جولیانو دی‎لورنتسو مدیچی (Giuliano di Lorenzo de' Medici) است که ماکیاوللی کتاب شهریار را برای وی نوشت. ـ مترجم.

[xv]. Giulio

[xvi]. Captain Remirro

[توضیح مترجم: رامیرو دِلورکا (۱۵۰۲م.) یکی از فرماندهان چزاره بورجا در جریان جنگ‎های داخلی ایتالیا بود، عاقبت بورجا وی را به اتهام توطئه‎چینی قتل خود اعدام کرد.]

[xvii]. منظور نویسنده این است که شهریارانی مثل بورجا، از اشراف و لُردهای خرده‎پا صرفاً استفادۀ ابزاری می‎کردند و نهایتاً با پایان دورۀ مفید بودنشان از دستشان خلاصی می‎یافتند. به دیگر سخن، شهریاران هیچ احترام ویژه و منحصربه‎فردی برای اشراف قائل نبودند که مانع تعرض به جان آن‌ها شود. ـ مترجم

[xviii]. Il Cortegiano

[xix]. [Baldassare] Castiglione

[توضیح مترجم: بالداسّاره کاستیلیونه (۱۵۲۹م) دیپلمات ایتالیایی و یکی از نویسندگان برجستۀ دوران رنسانس بود. عمدۀ شهرت وی به سبب تألیف کتاب درباری (The Book of the Courtier) است.‎]

[xx]. Virtù

[توضیح مترجم: ماکیاوللی این واژه را در معانی متعددی به کار می‎گیرد که نهایتاً قابلیت ترجمه به فارسی ندارد، هرچند بعضی مترجمان معادل‎هایی چون «هنر» یا «فضیلت» را پیش کشیده‎اند.]

[xxi]. متینگلی، ابیات را به زبان اصلی (ایتالیایی) نقل کرده است:

Virtù contro a furore

Prenderà l'arme, e fia il combatter corto;

Chè l'antico valore

Nell'italici cor non è ancor morto.

ما برای ترجمۀ فارسی این ابیات، ترجمۀ انگلیسی هاروی مَنسفیلد را مبنا قرار دادیم:

The Prince, by Niccolò Machiavelli. Trans. and introd. Harvey Mansfield, p. ۱۰۵, ۲nd (corr.) ed. University of Chicago Press, ۱۹۹۸

[xxii]. Petrarch

[توضیح مترجم: فرانچسکو پترارکا (Francesco Petrarca) -متوفای ۱۳۷۴م- شاعر بزرگ عصر رنسانس ایتالیا و یکی از پیش‌گامان نخستین جنبش اومانیسم ایتالیا بود. گفتنی است که ماکیاوللی کتابچۀ شهریار خود را با نقل اشعاری از پترارکا تمام می‎کند.]

[xxiii]. [Francesco] Vettori

[توضیح مترجم: فرانچسکو وتّوری (۱۵۳۹م)، دیپلمات و سیاستمدار فلورانسی و یکی از اصلی‎ترین منشیان و کاتبان ماکیاوللی بود.]

[xxiv]. Laurentian Library

[توضیح مترجم: کتابخانۀ لورنتین، کتابخانۀ تاریخی شهر فلورانس است که بیش از ۱۱۰۰۰ نسخۀ خطی و حدود ۴۵۰۰ کتاب چاپی قدیمی را در خود جای داده است. تاریخ ساخت این کتابخانه به نیمۀ نخست قرن شانزدهم برمی‎گردد.]

نظرات مخاطبان 0 1

  • ۱۳۹۸-۰۴-۰۲ ۰۹:۲۸ 0 3

    در سالهای اخیر، حتی بنبادگرایان هم در حد فهم خود متوجه اهمیت ماکیاوللی شده اند
                                

نظر شما